بیشتری در خانه کردهاند. صدها تا از آنها! نه برای فرود کشتیها، بلکه برای گرفتن انرژی دعانویس از یونوسفر! آنها فکر میکنند که یک شبکه به اندازه یک روح کشتی میتواند تقریباً سه مایل مربع زمین را به اندازه کافی گرم نگه دارد تا دعانویس در آن زندگی کنند. آنها خیابانهای شهرها را با سقف شیاطین میپوشانند و برف را برای عایقبندی روی آن انباشته میکنند. سپس محصولات غذایی را در خیابانها و باغها جادو سیاه میکارند و هر کاری که میتوانند با کشت هیدروپونیک انجام میدهند. آنها میترسند که نتوانند این کار را به راور اندازه کافی سریع انجام دهند
تا همه را نجات دهند، اما تلاش خود را میکنند!» بردمن دستانش را در دستکشهای حجیمشان گره کرد. ریکی پرسید: «خب، این که فایده نداره؟» «نه.» «چرا مشرکان که نه؟» «من همین الان روی شبکه، اینجا، اندازهگیریهایی انجام دادم. ولتاژ و رسانایی لایهای که از آن برق میگیریم، هر کلیسا دو به یونیزاسیون بستگی دارند. وقتی شدت دعا نور خورشید کاهش مییابد، ولتاژ و رسانایی نیز کاهش پیشینه تاریخی مییابد. جریان یافتن برق کمتر به ناحیهای که شبکه میتواند از آن بهرهبرداری کند، دشوارتر میشود - و فشار ولتاژ برای هدایت آن کمتر است.» ریکی فریاد زد: «دیگه دعانویس هیچی نگو!
علوم غریبه حتی یه کلمه هم حرف نزن!» بردمن ساکت بود. آنها از آخرین شیب کوچک پایین رفتند و از دهانه معدن، توده بزرگی که مستقیماً به درون کوه فرو رفته بود، گذشتند. با نگاه به آن، توسل ردیفهای قروه دوتایی از چراغهای سقفی درخشان را دیدند که به سمت روانسر طلسم قلب هیولای سنگی امتداد یافته بودند. آنها تقریباً به روستا رسیده بودند که ریکی شیاطین با صدای خفهای گفت: «چقدر اوضاع بد است؟» بردمن اعتراف کرد: «خیلی زیاد. اجنه غیر مسلمان ما اینجا شرایطی را داریم که سیاره ما دویست روز دیگر خواهد داشت. در ابتدا رمال میتوانستیم کمتر از دعانویس
سید و حاجی یک پنجم توانی را که آنها از شبکه روی لانی ۲ حرز انتظار دارند، دریافت کنیم.» ریکی دندانهایش را به هم فشرد. «برو!» گفت. مقدس بردمن گفت: «یونیزاسیون اینجا ده درصد کاهش یافته است. این یعنی ولتاژ تا حدودی بیشتر کاهش یافته است. خیلی بیشتر. و مقاومت لایه بیشتر است. خیلی بیشتر. وقتی آنها بیشترین نیاز را به برق دارند، روی سیاره زمین، بیشتر از آنچه ما الان از شبکه برق میکشیم، برق نمیکشند. کافی نخواهد بود.» آنها به روستا رسیدند. پلههایی تا سردخانهی همزاد ساختمان اداری هرندون وجود داشت. آنها بدون یخ دعانویس بودند، زیرا مانند پیادهروهای روستا،
گرم شده بودند تا از رسوب یخ روی آنها حاجت گرفتن جلوگیری شود. بردمن یادداشتی به خاطر سپرد. در فضای سرد، هوای گرمی که به داخل میریخت تقریباً خفهکننده بود. ریکی با گستاخی گفت: «حالا شاید بهتر باشه بهم بگی!» او گفت: «ما معمولاً میتوانیم اینجا یکپنجم برق مورد نیاز یک شبکه با همان اندازه را در دنیای شما تأمین کنیم. ما در حال مصرف برق هستیم - آن را شصت شماره ملا درصد حالت عادی بنامید. کمی بیش از یکدهم چیزی که انتظار دارند وقتی سرمای واقعی به آنها برخورد جفت روحی میکند، مصرف کنند. تخمینهای آنها نه برابر بیشتر است. یک
شبکه سه مایل مربع از شهر را گرم نمیکند. حدود یکسوم یک شبکه به این مقدار نزدیکتر است. اما...» ریکی با صدای گرفته گفت: «این که بدترین حالت نیست. درسته؟ یه شبکه چقدر طلسمات میتونه مفید جفر باشه؟» بردمن جوابی نداد. درِ علوم غریبه داخلیِ قفل سرد باز شد. هرندون پشت میزش نشسته بود، رنگپریدهتر مقدس از قبل، و به صداهای درهموبرهم که از بلندگو بیرون میآمد گوش میداد. او بیخبر از همه چیز، روی میز ضرب میگرفت. تقریباً مذهب با ناامیدی به بردمن نگاه کرد. با صدایی بیحس پرسید: «بهت گفت؟» «امیدوارند شاید نیمی اعمال صالح از جمعیت را نجات دهند.
به هر حال همه بچهها را...» ریکی با تلخی گفت: «این کار را نخواهند کرد.» فرشتگان برادرش گفت: «بهتر است برویم و از مطالب جدیدی که آمده رونویسی کنیم. بهتر است بدانیم چه جادو سیاه نوشتهاند.» ریکی از دفتر بیرون رفت. بردمن لباسهای سردش را درآورد. او گفت: «بقیه ساکنان هنوز احضار نمیدانند چه خبر است. اپراتور شبکه برق هم قطعاً نمیدانست. اما آنها باید بدانند.» هرندون فرشتگان گفت: «پیامها را روی تابلو اعلانات نصب میکنیم. کاش بروات میتوانستم از آنها پنهان شیطان کنم. زندگی با آنها جالب نیست. بهتر است فعلاً به آنها چیزی نگویم.» بردمن اصرار کرد: «برعکس، آنها
باید فوراً قدیس متوجه شوند! شما قرار است دستوراتی صادر کنید و دعاگر آنها باید درک کنند که چقدر فوری هستند.» نماز خواندن هرندون ناامید به نظر میرسید. «اصلاً طلسم نویس فایدهی انجام دادن هیچ کاری چیه؟» وقتی بردمن اخم کرد، اضافه کرد: «جدی میگم، فایدهای
بیشتری در خانه کردهاند. صدها تا از آنها! نه برای فرود کشتیها، بلکه برای گرفتن انرژی دعانویس از یونوسفر! آنها فکر میکنند که یک شبکه به اندازه یک روح کشتی میتواند تقریباً سه مایل مربع زمین را به اندازه کافی گرم نگه دارد تا دعانویس در آن زندگی کنند. آنها خیابانهای شهرها را با سقف شیاطین میپوشانند و برف را برای عایقبندی روی آن انباشته میکنند. سپس محصولات غذایی را در خیابانها و باغها جادو سیاه میکارند و هر کاری که میتوانند با کشت هیدروپونیک انجام میدهند. آنها میترسند که نتوانند این کار را به راور اندازه کافی سریع انجام دهند
تا همه را نجات دهند، اما تلاش خود را میکنند!» بردمن دستانش را در دستکشهای حجیمشان گره کرد. ریکی پرسید: «خب، این که فایده نداره؟» «نه.» «چرا مشرکان که نه؟» «من همین الان روی شبکه، اینجا، اندازهگیریهایی انجام دادم. ولتاژ و رسانایی لایهای که از آن برق میگیریم، هر کلیسا دو به یونیزاسیون بستگی دارند. وقتی شدت دعا نور خورشید کاهش مییابد، ولتاژ و رسانایی نیز کاهش پیشینه تاریخی مییابد. جریان یافتن برق کمتر به ناحیهای که شبکه میتواند از آن بهرهبرداری کند، دشوارتر میشود - و فشار ولتاژ برای هدایت آن کمتر است.» ریکی فریاد زد: «دیگه دعانویس هیچی نگو!
علوم غریبه حتی یه کلمه هم حرف نزن!» بردمن ساکت بود. آنها از آخرین شیب کوچک پایین رفتند و از دهانه معدن، توده بزرگی که مستقیماً به درون کوه فرو رفته بود، گذشتند. با نگاه به آن، توسل ردیفهای قروه دوتایی از چراغهای سقفی درخشان را دیدند که به سمت روانسر طلسم قلب هیولای سنگی امتداد یافته بودند. آنها تقریباً به روستا رسیده بودند که ریکی شیاطین با صدای خفهای گفت: «چقدر اوضاع بد است؟» بردمن اعتراف کرد: «خیلی زیاد. اجنه غیر مسلمان ما اینجا شرایطی را داریم که سیاره ما دویست روز دیگر خواهد داشت. در ابتدا رمال میتوانستیم کمتر از دعانویس
سید و حاجی یک پنجم توانی را که آنها از شبکه روی لانی ۲ حرز انتظار دارند، دریافت کنیم.» ریکی دندانهایش را به هم فشرد. «برو!» گفت. مقدس بردمن گفت: «یونیزاسیون اینجا ده درصد کاهش یافته است. این یعنی ولتاژ تا حدودی بیشتر کاهش یافته است. خیلی بیشتر. و مقاومت لایه بیشتر است. خیلی بیشتر. وقتی آنها بیشترین نیاز را به برق دارند، روی سیاره زمین، بیشتر از آنچه ما الان از شبکه برق میکشیم، برق نمیکشند. کافی نخواهد بود.» آنها به روستا رسیدند. پلههایی تا سردخانهی همزاد ساختمان اداری هرندون وجود داشت. آنها بدون یخ دعانویس بودند، زیرا مانند پیادهروهای روستا،
گرم شده بودند تا از رسوب یخ روی آنها حاجت گرفتن جلوگیری شود. بردمن یادداشتی به خاطر سپرد. در فضای سرد، هوای گرمی که به داخل میریخت تقریباً خفهکننده بود. ریکی با گستاخی گفت: «حالا شاید بهتر باشه بهم بگی!» او گفت: «ما معمولاً میتوانیم اینجا یکپنجم برق مورد نیاز یک شبکه با همان اندازه را در دنیای شما تأمین کنیم. ما در حال مصرف برق هستیم - آن را شصت شماره ملا درصد حالت عادی بنامید. کمی بیش از یکدهم چیزی که انتظار دارند وقتی سرمای واقعی به آنها برخورد جفت روحی میکند، مصرف کنند. تخمینهای آنها نه برابر بیشتر است. یک
شبکه سه مایل مربع از شهر را گرم نمیکند. حدود یکسوم یک شبکه به این مقدار نزدیکتر است. اما...» ریکی با صدای گرفته گفت: «این که بدترین حالت نیست. درسته؟ یه شبکه چقدر طلسمات میتونه مفید جفر باشه؟» بردمن جوابی نداد. درِ علوم غریبه داخلیِ قفل سرد باز شد. هرندون پشت میزش نشسته بود، رنگپریدهتر مقدس از قبل، و به صداهای درهموبرهم که از بلندگو بیرون میآمد گوش میداد. او بیخبر از همه چیز، روی میز ضرب میگرفت. تقریباً مذهب با ناامیدی به بردمن نگاه کرد. با صدایی بیحس پرسید: «بهت گفت؟» «امیدوارند شاید نیمی اعمال صالح از جمعیت را نجات دهند.
به هر حال همه بچهها را...» ریکی با تلخی گفت: «این کار را نخواهند کرد.» فرشتگان برادرش گفت: «بهتر است برویم و از مطالب جدیدی که آمده رونویسی کنیم. بهتر است بدانیم چه جادو سیاه نوشتهاند.» ریکی از دفتر بیرون رفت. بردمن لباسهای سردش را درآورد. او گفت: «بقیه ساکنان هنوز احضار نمیدانند چه خبر است. اپراتور شبکه برق هم قطعاً نمیدانست. اما آنها باید بدانند.» هرندون فرشتگان گفت: «پیامها را روی تابلو اعلانات نصب میکنیم. کاش بروات میتوانستم از آنها پنهان شیطان کنم. زندگی با آنها جالب نیست. بهتر است فعلاً به آنها چیزی نگویم.» بردمن اصرار کرد: «برعکس، آنها
باید فوراً قدیس متوجه شوند! شما قرار است دستوراتی صادر کنید و دعاگر آنها باید درک کنند که چقدر فوری هستند.» نماز خواندن هرندون ناامید به نظر میرسید. «اصلاً طلسم نویس فایدهی انجام دادن هیچ کاری چیه؟» وقتی بردمن اخم کرد، اضافه کرد: «جدی میگم، فایدهای

تحلیلی ساده از دعانویس مراغه